تبليغاتX
فکر کردن


فکر کردن
میخواهیم فکر کنیم
موضوعات وبلاگ
تستknow more a bout what u want
لينكستان
گوشه ای روشن و پاک (نگار) آمیخته ای از نور و عطر اقاقیا(نگین) آموزش سینما کارگاه فیلم نامه نویسی قالب بلاگفا
Join 1GOAL Banner
نامه ای از ... به ....
مدام در حال صحبت کردن هستی. حرفهای تکراری. تمام مدت از من تعریف میکنی . حتی به اینکه من چه هستم فکر هم نمیکنی . به تو یاد دادن که خیرخواهانه به اعمال من بنگری و آنها را بنویسی. عمیقا باور داری که من بهترین هستم. اما امروز همه چیز تمام میشود. امروز رنگ واقعیت را خواهی دید.امروز خواهی فهمید که من افسانه نیستم. فرشته نیستم. بالاخره خواهی فهمید که تمام عمرت را وقف ستایش کسی کردی که هیچ بود. ناراحت خواهی شد که تمام عمرت را هدر دادی.

ولی این ناراحتی بی فایده است. برخلاف آنچه که بقیه می گویند زمان آنچنان هم مهم نیست. زمان تنها برای این سپری میشود که تو را به آن لحظه که باید می بودی ، آن لحظه که کل هستی به تو وابسته است می رساند.همه، چنین لحظه ای را دارند. اگر آن لحظه گذشته باشد زنده ماندنت بی فایده است و اگر هم هنوز نرسیده است چگونه سپری کردن این زمان هم اهمیتی ندارد. تو این را ولی نمیفهمی و لحظه ها را ناراحت از ترکت آن هم به این شکل سپری خواهی کرد. عیبی ندارد. گفتم که اهمیتی ندارد خوشبخت باشی یا نه فقط یک لحظه است که اهمیت دارد.همان لحظه است که کل دنیا بدون اینکه خودش بفهمد از تو تشکر میکند.

ولی ای کاش آن لحظه را بفهمی.کم پیدا نمیشوند کسانی که میمیرند و وقتی از آنها پرسیده میشود: :آیا فهمیدی ؟" گناه کارانه به اطراف نگاه میکنند.  ای کاش بفهمی دلیل بدنیا آمدنت را . آن وقت ابدیت را خواهی فهمید. لبخند خواهی زد که "برای این بدنیا آمده بودم؟ چقدر خلاقانه" با صدای بلند به حرفها و کارهایی که در گذشته بودی میخندی.حرفها و فلسفه هایی که قبلا بافته بودی را مسخره میکنی . زندگی کردن برایت جذابیت نخواهد داشت ولی خوشحال خواهی شد که ارزش زندگیت را فهمیده ای ارزش زمانی را که به خاطر من هدر دادی را خواهی فهمید.  ارزش زمانی که مانند یک قطار تو را به آن لحظه رسانده اند خواهی فهمید.

ای کاش بفهمی

نوشته شده در 90/09/01ساعت 12:56 PM توسط شادی |
تفکر
رشته افکارم به قلم وصل شده است و وقتی آن را میچرخانم قلم به سرعت روی کاغذ فکر کنم که میچرخد.پیش آمده است که گاهی بنویسم و بنویسم ولی فکرم در پس جملات قبلی و یا حتی جملاتی که هنوز نوشته نشده است باشد.نمیدانم این چه چیزی است که قلم را محکم گرفته و رهایش نمی کند و وقتی هم که از قلم جدا شد انگار می میرد.

گاهی به فکر کردن فکر میکنم. به راستی که فکر چیست؟ اگر شرایطی داشته باشیم که بتوانیم مرز بین فکر و واقعیت را برداریم چه اتفاقی می افتاد. نه اینکه هرچه فکر میکنیم به واقعیت می پیوست فکر اینقدر ساده نیست. فکر یک واقعیت است که هنوز بعد مادی به خودش نگرفته است.آن وقت اگر بتوانیم این بعد واقعی را به فکرمان بدهیم.اگر هر کسی بتواند این بعد واقعیت را به فکرش بدهد. آن وقت دیگر آنچه که امروز به آن واقعیت می گوییم چه خواهد بود؟ اگر بتوانیم از طریق واقعیت فکرمان همدیگر را بشناسیم و همدیگر را دوست داشته باشیم آن وقت چه خواهد شد؟

جنون براستی چیست؟ جنون, نه بیماری روانی نه آن حرفهای تخصصی درباره ی گذشته و دوران کودکی و کمبودها . همان جنون که وقتی بدنیا می آییم در اولین گریه فریادش میکنیم. تمام مدت جلوی این جنون را میگیرند. تمام مدت جلوی این جنون را میگیریم. و وقتی که به درون و عمق افکارمان می رویم پیدایش میکنیم آن را به عنوان سرطانی در مغزمان سرکوب میکنیم. در حالی که می دانیم خیلی بیشتر از آنچه که درکش بکنیم به ما نزدیک است. خیلی بیشتر از آنچه که بدانیم از خودمان است. خیلی بیشتر از هر حس دیگری که تا به حال درگیرش بودیم واقعی تر است.

دلم می خواهد بیشتر به دنبال واقعیت تفکر بگردم. بیشتر وارد مغزم شوم. وارد همان قسمتی که جنون را پنهان کردم. حداقل ایمان دارم که مسیر همان جنون است. ولی نمیدانم چرا مجبور هستم این قلم را بکشم. این رشته افکار را !

نوشته شده در 90/07/20ساعت 8:47 PM توسط شادی |
کلاس
ما مشتاقانه به استاد گوش میدادیم سوال میکردیم و هیجان زده بودیم. برای اولین بار بود که به روح و مغزمان احترام میگذاشتند. میدانستیم که اگر مسئولین دانشگاه بفهمند یک جنجال بیخودی راه میفتاد. هیچ کدام از مسئولین دانشگاه نمیتونست کلاس درس رو این گونه تصور کنه. کلاس درس باید از اول ترم قابل پیش بینی باشه مشخص و بدون هیچ انعطاف پذیری!!! شاید بخاطر اینه که اساسا سیستم دانشگاه جای هر گونه خلاقیت رو بسته بود. جلسه اول ,ما منتظر یک کلاس ساده بودیم یه 3 واحدی معدل بیار. همه جزوه ها رو آماده کرده بودیم. استاد وارد کلاس شد. بعد از معرفی خودش و توضیحی راجع به ادبیات یکی از بچه ها در مورد نمره سوال کرد. استاد خیلی راحت گفت که نمره گرفتن ازش سخت است چون فکر کردن سخت است و اگر کسی نمیخواهد فکر کند نه از این درس بلکه از کل زندگیش باید رد شود. اون روز کل دانشگاه از این پر شده که استاد این ترم ادبیات بسیار بد نمره است و بچه های ترم بعد با اون نگیرن. امروز اما در وجودمان اندوهی بود نسبت به آنچه که آن روز ها کردیم. فهمیده بودیم که اگر سالها برای نمره مبارزه میکردیم دشمن اصلی که شکستش داده بودیم در واقع مغزمان بوده است.ارزش روحمان را در حد 3 واحد معدل بیار پایین آورده بودیم.ولی امروز دیگر اون انسانهای سابق نبودیم. انگار دیگر آن دانشجوی کلاسیک دانشگاهی بی انگیزه نبودیم. به خاطر استاد بود. انگیزه ایجاد کرده بود. همیشه از کتاب یه شعر یا شاعری رو انتخاب میکرد و از ما میخواست که برای جلسه بعد بخوانیمش و ما جلسه ی بعد مملو از سوال بودیم. عطش فهمیدن داشتیم. عطش شناختن.ما در کلاس حافظ را میشناختیم درکش میکردیم و مانند مولانا سطر به سطر شوریده وار چرخ میزدیم. امروز حرف استاد را فهمیده بودیم. ما این بار هم برای نمره ی سختی که استاد گفته بود مبارزه میکردیم ولی این بار دشمن ما مغزمان نبود. هر کسی بیشتر نمره میگرفت که بیشتر درک کرده بود بیشتر فهمیده بود عدالت واقعی نمره را اینجا یاد گرفته بودیم. کلاس نقطه ای بود که ما نفس میکشیدیم. مثل ماهیی بودیم که تمام مدت در خشکی زندگی میکردیم و فقط چند ساعت محدود در آب اجازه ی زنده ماندن داشتیم. در خشکی عصبی بودیم. به هم فحش میدادیم. مدام تقلب میکردیم و دروغ میگفتیم. از خودمان هیولایی ساخته بودیم. و وقتی به آب میرسیدیم این هیولا برای مدتی آرام میشد.یک نفر گاهی از پنجره به درون کلاس نگاه میکرد از حرفها چیزی نمیشنید. فقط میدید. دهانهایی که مدام باز و بسته میشد و نگاه های کنجکاوی که مدام جستجو میکرد. ما گاهی در میان سوال ها و جوابها چشممان به او میفتاد. معذب میشدیم و میترسیدیم.احساس خفگی دوباره به سراغمان میامد. انگار ساحل دوباره به ما نزدیک شده است و ما را شکنجه میدهد ما میدانستیم که این ساعتها قرار است آخرین ساعتهای زنده ماندن در این دانشگاه باشد.


حافظ درویش وار در گوشه ای از کلاس نشسته بود و به ما نگاه میکرد. برای ما افسوس میخورد برای روح ما. خودش هم این پیش بینی این فاجعه را نمیکرد. امیدی نداشت. از آنچه آن سالها گفته بود. از عشق خدا و عشق به دنیا و آنچه او آفریده بود. همه و همه انگار اینجا گم شده بود. این بچه ها کجای کار بودند چه میکردند.اعتراف باید میکرد که پایان نزدیک است.

استاد در کلاس قدم میزد. کلاس را دیوانه وار دوست داشت. خودش از آنچه کرده بود لذت میبرد. از آنهمه بچه ی فراری انسانهای جدیدی ساخته بود. انسان جدید نه آن انسان فراموش شده را دوباره به یادها آورده بود. استاد در کلاس قدم میزد و به حافظ نگاه میکرد. از غمگینی حافظ عذاب میکشید. خودش بچه ها را درک کرده بود ولی حافظ دورتر از آن بود که به بچه ها برسد.استاد نگاهش را از حافظ برمیدارد و به پنجره نگاه کرد. میدانست که این ساعتها آخرین ساعتهایی بود که در این دانشگاه درس خواهد داد. فقط آرزو میکرد که حافظ بفهمد. حافظ باید به بچه ها کمک میکرد. بعد از او حافظ باید مواظب بچه ها میشد.حافظ باید بلند میشد. باید بچه ها را میشناخت. واقعا میشناخت. باید حرکت میکرد. باید سوال میکرد. باید ....

نوشته شده در 90/03/11ساعت 5:56 PM توسط شادی |
وقت مفت دانشجو
10 9 8 7 6 5 4 3 2 1

استاد حال نداره بیاد

.....

پی نوشت :وبلاگی نمیتونی پیدا کنی توش یه پست :دی نداشته باشه چه میکنه این :دی

نوشته شده در 89/12/03ساعت 1:30 PM توسط شادی |
من هم بلدم !! تو کار خاصی نمیکنی!!!!
آدم میتونه از یه آدم بدش بیاد از عقاید و رفتارش حالش بهم بخوره ولی باهاش حرف بزنه و حتی گاهی باهاش شروع کنه شوخی کردن و.... ولی خوب همیشه این تو ذهنت هست که دوستت نیست و نمیتونی بهش اعتماد کنی

یکی از هم کلاسیهام هم یه همچین شرایطی باهاش دارم خیلی آدم ...خوب چطوری بگم یه جوری هستش... 

من آدمی نیستم که همیشه نماز بخونم و همیشه جانماز آب بکشم .از بین نمازهای ۵گانه فقط گاهی صبحش رو میخونم اونم برای اینکه احساس میکنم واقعا اون لحظه احساس میکنم که باید تمام حواسم رو به خدا جمع کنم آدم به اونصورت مذهبی نیستم ولی خوب به اون ایمانی که دارم احترام میذارم

این دوستمون خوب تیپا مذهبی هستش ولی اساسا هیچ وقت احترام سرش نمیشه مثلا از من یه سوالی میپرسه و بعدش که من دارم توضیح میدم بهش وقتی حرف منو نمیفهمه یهو وسط حرف من میپره میگه باشه از فلانی میپرسم حتی اسم اون فلانی رو هم میگه !! خوب زشته وقتی تو حرف یکی رو نمیفهمی بهش میگی مرسی ممنون بعد میری از یکی دیگه میپرسی کلا یه جورایی از تیپش سواستفاده میکنه مثلا تهران زندگی میکنن و خوابگاه داره در شرایطی بچه های کرج نمیتونستن خوابگاه داشته باشن!!!!

چند روز پیش ظاهرا کسوف بوده این دختره میاد به اکیپی که مذهبی هستن میگه که باید نماز آیات بخونم به من که اونجا بودم نمیگفتا !! (این اکیپ بچه های خیلی خوبی هستند و من باهاشون دوستم این دختره حتی با اونا هم دوست نیست!!)ما هم مثلا ۳۰ دقیقه بعدش امتحان داشتیم !!هی ۵ دقیقه یه بار میگفت نماز آیات نماز آیات

نمیدونم شاید واقعا داره به نماز فکر میکنه ولی وقتی که شرایط رو میبینی این همه گفتن نماز آیات یه جورایی ریا نیست؟؟؟

در هر صورت نماز خوندن و مسجد رفتن رو هر کسی میتونه انجام بده مهم اونچیزی هستش که...خوب هممون میدونیم چیه

نوشته شده در 89/10/15ساعت 7:29 PM توسط شادی |
باز هم سوال اساسی
دوباره افتادم تو دوره های سوال از مفهوم زندگی و هدف از زندگی و خودشناسی و.... از این حالت خیلی بدم میاد همیشه به نتیجه میرسم و این نتیجه رو استفاده نمیکنم و این ناراحتم میکنه

تو زندگی خیلی پیش میاد که کارایی بکنی که دوست نداری !!! خوب تو این مواقع بزرگترین هدیه ای که خدا بهت داده رو داری هدر میدی (زمان)ولی خوب واقعیت امر اینه که نمیتونی اون کارها رو انجام ندی . این خیلی دردناک هستش

تو دوران کنکور این جمله رو نوشته بودم تو دفترم: " اگه کلید آزادی رو نداری سعی کن از زندان لذت ببری"

جمله اعصاب خرد کنی هستش میدونم ولی خوب نمیشه گفت که کسی این حالت رو تجربه نکرده همه ی ما گاهی تو شرایطی میفتیم که مجبوریم کاری بکنیم که دوست نداریم و برای اینکه خودمون رو راضی کنیم سعی میکنیم ازش لذت ببریم نمیشه گفت که این جمله درست هستش ولی غلط بودنش رو هم نمیشه گفت!! درس خوندن درسهایی که دوست نداری یکی از این مورد هاست درس رو دوست نداری ولی وقتی بحث علم هستش میتونی خیلی راحت ازش لذت ببری یا برعکس خیلی راحت ازش متنفر بشی

نوشته شده در 89/10/06ساعت 10:34 PM توسط شادی |
فرجه هاااا
من نمیدونم فرجه زمان استراحت هستش یا درس خوندن

درس که نمیخونی هی حرص میخوری که چرا درس نمیخونی پس در نتیجه استراحت هم نمیکنی

به نظر من فرجه به درد کسی میخوره که درسخون باشه (در واقع بدردش نمیخوره تنها کسی هستش که اون موقع درس میخونه چون درسخون هستش)

فلسفی ترین حرفی که یه استاد رشته مهندسی کامپیوتر میتونه بزنه :" تا 15 سال دیگه علم کامپیوتر از بین میره "

الان با این اوصاف فرجه رو کجای دلم بذارم!!!؟

بدبختی رشته ما اینه که هر درسی کلی واسه خودش پروژه داره الان فردا میریم میبینیم که انقلاب هم بهمون پروژه داره پس فرجه یه معنا جدیدی هم میتونه داشته باشه تکمیل پروژه انقلاب حتما!!!

این یه پست رو بذارید رو حساب جنون زمان فرجه

نوشته شده در 89/09/28ساعت 1:15 PM توسط شادی |
پیشرفت
عربها قبل اسلام جاهل بودن بعد اسلام جاعل!!!!
در جواب عوض کردن اسم خلیج فارس به خلیج عرب

نوشته شده در 89/09/24ساعت 11:56 AM توسط شادی |
سیرک در خیابان
امروز تو ونک داشتم راه میرفتم یه ادم خیلی عجیب و غریب جلومو گرفت و ازم پول خواست . یهو یاد سیرک افتادم توی سیرک ها مسئول سیرک معمولا دنبال ادم های عجیب و غریب میگرده و ازشون استفاده میکنه تا پول بیشتر گیر بیاره بدون اینکه به احساسات و غرور اون ادمها اهمیت بده حالا حکایت این گدا های تو خیابون هم انگار همین شده یه ادمی اینا رو میاره تو خیابون ها میریزه تا حس ترحم ادم ها رو جریحه دار کنه ادم ها بهش پول بدن و در نهایت پول به جیب خودش بریزه
به گداهای تو خیابون یا به اون بچه هایی که تو خیابون مثلا 10 تا ویفر رو میفروشن 1000!!! پول ندین به جاش همون مبلغ رو بدین به بهزیستی تا این ادم ها رو از دست همون مسئول سیرک نجات بدیم



این رو چند وقت پیش تو تی وی شو نوشته بودم اینجا هم آوردمش

نوشته شده در 89/09/18ساعت 0:13 AM توسط شادی |
مطلب خوانده شده پس گرفته .....
دیروز داشتم تو خیابون راه میرفتم. یه پسر از این تراکت پخش کن ها داشت کاغذ به مردم میداد یه خانوم کاغذ رو گرفت، خوند ، به پسر پس داد!!!!
نوشته شده در 89/09/15ساعت 4:56 PM توسط شادی |
درباره وبلاگ
مطالب تازه
نامه ای از ... به .... تفکر کلاس وقت مفت دانشجو من هم بلدم !! تو کار خاصی نمیکنی!!!! باز هم سوال اساسی فرجه هاااا پیشرفت سیرک در خیابان مطلب خوانده شده پس گرفته ..... فرق دبیرستان با دانشگاه :دی یه تیکه از کتاب حاجی فیروز( تو اینترنت پیداش کردم نمیدونم کتابش هست یا نه) هفته کتاب و درس و مشق و بدبختی و و وووووو هفته ی شلوغ
آرشيو وبلاگ
90/09/01 - 90/09/30 90/07/01 - 90/07/30 90/03/01 - 90/03/31 89/12/01 - 89/12/29 89/10/01 - 89/10/30 89/09/01 - 89/09/30 89/08/01 - 89/08/30 89/07/01 - 89/07/30 89/06/01 - 89/06/31